سنگدونی
حالا داری رو پاهات بدو بدو میکنی،بابایی. مدتی گذشته و ترس هام کمتر شده. هنوز میترسم زمین بخوری. میترسم مریض بشی. میترسم گرسنه بمانی. میترسم. زندگی میان این دنیای بزرگ، کمی هم ترس داره.بدون ترس زندگی احمقانه و بدون کنترل و ترسناکه! یعنی که اگر نتوانی بصورت منطقی و درست بر ترسهات غلبه کنی،اگر آنها را نادیده بگیری و برای کنارزدنشان تمرین و سعی نکنی،تا ابد میترسی. حالا بعد از آمدن تو، دیگه نه قرص اعصاب میخورم و نه از ورشکستگی و بی پولی میترسم . حالا داریم سنگهای کف باغچه ی کوچکی را که با خونه ی کوچیکمون معامله کردیم در میاریم تا باهاشون کف ویلایی رو که داریم اونجا میسازیم، بالا بیاریم. سفت و محکم راه برو بابا جون.... با این ...
نویسنده :
علی و ملیحه
22:30



